در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.
هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد...................
سلامی دوباره به هرکسی که میاد توی این وبلاگ و هر کسی که نمیاد.من انقدر سرم شلوغه که کم تر میام توی نت.پس دیر به دیر مطلب میذارم.{عجب چرتی گفتم!اینو که هر کسی میدونست!}
خوب دو جمله ی اول این پست اول یه داستان بسیار کوتاه ولی در عین حال پر معنیه که توی ادامه مطلب میتونید بخونیدش.
داستان کوتاه پیرمرد و دخترکی که با لبخندش....... .(فکر کردی الآن میگم؟!باید کلیک کنی رو ادامه مطلب و بخونیش!)
اگه دوست داشتید برای موضوع های مورد علاقه تون که دوست دارید روی این وبلاگ باشه نظر بدید تا بررسی بشه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:17  توسط مرمر
|
دوست دارید بدانید
بهشت و
جهنم چه شکلی هستند؟...........
پس به ادامه ی مطلب بروید تا داستانی آموزنده را دنبال کنید................
لطفا تا انتهای آن را بخوانید تا به نتیجه ی تغییر دهنده ی آن پی ببرید..................
با تشکر از سایت لوسه www.loo3.com ................................................................
شما می توانید این داستان را کپی کرده و برای دوستان خود بفرستید....................................
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 16:59  توسط مرمر
|
با سلام.بالاخره پس از مدت ها که از تاسیس این وبلاگ می گذره،این اولین آپ بنده می باشد.شاید زیاد جنجالی نباشه،ولی به هر حال از هیچی که بهتره!حد اقل از حذف وبلاگم جلوگیری می کنه!!!
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!..................................
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:47  توسط مرمر
|
سلام عرض می کنم خدمت همه دوستای گلم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 12:7  توسط مرمر
|